"شوق شهادت"

سلام برماه خدا!

بوی ماه مبارک به مشامم میرسه ، یعنی میشه منم آدم بشم امسال آخدا!!!!

آخ اگه بشه ....

رفقا دعام کنید شاید به دعای شما اسمم بیام تو لیست حضور غیاب و ایندفه  حذف نشم...!؟

[ شنبه پانزدهم تیر 1392 ] [ 0:33 ] [ شوق شهادت ] [ ]
مداحی که پدر سه شهید شد

مرحوم نادعلی کربلایی، مداح اهل بیت و بسیاری از رزمندگان لشکر سید الشهداء چهره و صدای دلنشین این پیر جبهه‌ها را هنوز از یاد نبرده‌اند. او سه دسته گل به انقلاب اسلامی هدیه کرده است.

به گزارش فارس، در روزهای پرحادثه جنگ تحمیلی، مردان حضور داشتند که وجودشان برای دیگر رزمندگان نعمت بود. به خصوص آنکه آن فرد مداح اهل بیت هم باشد. آنچه پیش روی شماست معرفی یکی از همان یکی از همان ستارگان آسمان درخشان ارباب بیکفن حسین بن علی(ع) است:
 
 
مرحوم نادعلی کربلایی، مداح اهل بیت و پدر سه شهید
 
 
 
یکی از شعرهایی که خیلی به دل مینشینه این شعره که:
 
ای دوست برای دوست جان باید داد
 
در راه محبت امتحان باید داد
 
تنها نبود شرط محبت گفتن
 
یک مرتبه هم عمل نشان باید داد
 
این روزها مصادف است با سالگرد پیر غلام وافعی اهل بیت(ع) ابو الشهداء مرحوم ناد علی کربلایی. او هم شاعر بود و هم ذاکر اهل بیت (ع). این جمله ذکر دائم مرحوم نادعلی کربلایی بود که خطاب به اربابش امام حسین علیه السلام می‌فرمود:
 
یا لیتنی کنت معکم فافوز فوزا عظیما
 
 
 
 
یکی از شعرهایی که خیلی به دل مینشینه این شعره که:
 
ای دوست برای دوست جان باید داد
 
در راه محبت امتحان باید داد
 
تنها نبود شرط محبت گفتن
 
یک مرتبه هم عمل نشان باید داد
 
این روزها مصادف است با سالگرد پیر غلام وافعی اهل بیت(ع) ابو الشهداء مرحوم ناد علی کربلایی. او هم شاعر بود و هم ذاکر اهل بیت (ع). این جمله ذکر دائم مرحوم نادعلی کربلایی بود که خطاب به اربابش امام حسین علیه السلام می‌فرمود:
 
یا لیتنی کنت معکم فافوز فوزا عظیما
 
 
که ای کاش ما با شما بودیم و با شهادت در رکاب شما به فوز عظیم می‌رسیدیم. نادعلی اهل شعار نبود. او ذاکر انقلابی اهل بیت بود. غرب تهرون بود و یک نادعلی. اون روزهایی که بعضی از به ظاهر ذاکرهای امام حسین(ع) که نونشون از سفره حضرت بود و عارشون میومد رزمنده ها و حتی امام رو دعاکنن؛ نادعلی فرزندانش رو به قربانگاه فرستاد و با این کار اثبات کرد که حاضره برای نشان دادن محبتش به ارباب بچه هاش هم فدا شوند که شدند.
 
نادعلی سه دسته گل تقدیم خط سرخ کربلا کرد. یک روز تو جبهه ازش سوال کردند که حاجی شما با این سن با وجود اینکه عزیزانت شهید شدن تو جبهه چیکار میکنی؟ درجواب گفت: اونا برای خودشون رفتن، من هم باید به اربابم نشون بدم که حاضرم جون هم براش بدم.
 
سال 65 بود که برای ولادت امام حسن مجتبی(ع) توی حسینیه لشگر 10 داخل پادگان دو کوهه بودیم  و مراسم جشنی برگزار شده بود. توقع این بود که در شب جشن سرودی خوانده شود و بچه ها بالاخره یک کفی بزنند اما روحانی لشکر قبلش سخنرانی کرد و کلی صغرا و کبرا کرد در رابطه با مذمت دست زدن که حرکت لغو است و شما سربازان امام زمان هستید و چنین و چنان ...
 
بعد از منبر یکی از مداحان خوند. فضای جلسه به عزا بیشتر مایل بود تا جشن. حتی ارحوزه هم که می‌خوند نگاهش به روحانی بود و مدام توی برنامه اش اصرار داشت که برادرها کف نزنند. برنامه اون که تموم شد با اصرار بچه ها مرحوم نادعلی کربلایی در حالی‌که یک دفترچه چهل برگ دستش بود پشت تریبون قرار گرفت. از یک طرف محاسن سفیدش و از طرفی دیگر صورت پر از خنده اش همه رو به وجد آورد.
 
ابتدا سوال کرد این جلسه جشن مگه نیست؟ پس چرا شما شاد نیستید و بعد گفت یک رباعی براتون میخونم تا شاد بشید. من فقط دو بیت رباعی یادم مونده و اونهم این بود که:
 
خلق گویند که بوسیدن مردم گنه است
 
گنهش گردن من بوسه بده توشه ببر
 
 
تا شعر نادعلی تمام شد جمعیت به وجد اومد و همه دست در گردن هم کرده و همدیگر رو می‌بوسیدند. در ادامه گفت من یک سرود یا به قول قدیمی ها ارجوزه میخونم. این ارجوزه رو الان ساختم و به سبک آقای آهنگرانه. و بعد شروع کرد. با اشاره دست مرحوم نادعلی دست ها بچه ها بالا می‌رفت و به هم می‌خورد صدای کف زدن در شادی امام حسن(ع) فضای حسینیه لشکر10 رو پر کرده بود. مگه کسی میتونست بچه ها رو آروم کنه.
 
مرحوم ناد علی کربلایی یک لحظه توی تبلیغات لشکر بند نمی‌شد. از این گردان به اون گردان می‌رفت. نادعلی واقعا مثل پدر بود برای رزمنده ها.
 
در سالگرد نادعلی یاد یک خاطره ای افتادم که حکایت از این داره که نادعلی مزدش رو  از اربابش امام حسین(ع) گرفت. یکی از دوستان نقل می‌کرد: در آخرین ساعات که دیگر نفس‌های کربلایی به شماره  افتاده بود و چشمانش دیگر بسته شده بود، کنارش رفتم و شروع به خواندن زیارت عاشورا کردم و از خانواده خواستم که یک مهر به من بدهند؛ مهری آوردند که تربت امام حسین (ع) بود و آن را بر پیشانی کربلایی گذاشتم. وقتی به عبارت «شفاعت الحسین یوم‌الورود» رسیدم، دیدم کربلایی نیم‌خیز شد و سه بار به حالت سلام دادن حرکت کرد. دوباره چشم‌هایش را بست. در آن لحظه در دل گفتم کربلایی آنکه را دوست داشتی، ‌دیدی؛ هنوز از منزلشان خیلی دور نشده بودم که تماس گرفتند و گفتند: کربلایی فوت کرده است. مرحوم نادعلی کربلایی متولد 1301 شمسی بود و در 80سالگی در اوایل اسفند 82 که مصادف بود با دهه اول محرم و در روز ششم ماه عزای اربابش امام حسین علیه السلام مهمان سفره ارباب شد.
 
 
 
 
 
 
[ سه شنبه سی ام آبان 1391 ] [ 19:35 ] [ شوق شهادت ] [ ]

"شهر الرمضان الذی انزل فیه القران"

تقریبا یک ماه بعد از استخدام ( سال پیش) ماه مبارک بود ،محل کار ما نه آب بود،نه کولر وگلاب بروتون....

من هنوز اونقدرا  گرفتار دنیا نشده بودم ، با اولین برخورد با رئیس و کارمندا حساب کار دستم اومد که ایندفعه دیگه وضعیت حسابی فرق میکنه با جاهای دیگه ای که تجربه کار کردن توش رو  داشتم و راه سختی پیش رو هست ،هنوز یک سوم از راه آموزشم طی  نشده بود که بهم گفتن چون نیرو ندارن باید مشغول کار بشم و من بدون هیچ آموزشی کارم رو شروع کردم .هرسال برا ماه مبارک لحظه شماری میکردم (توف به ریا) اون سال هم  همینطور بودش ولی بعد که ماه مبارک اومد هی از خدا میخواستم زودتر ماه مبارک تموم بشه چون دیگه نمیتونستم تحمل کنم!

نه به خاطر بی  آبی و گرما و گشنگی و... به خاطر بی حرمتی به ماه مبارک تو سر کار ،و من دستم بسته بود و خود خوری میکردم چند بار رفتم استعفا بدم و لی بار مسئولیت زدگی ته دلم و خالی کردو ایمان سستم راه رو برای شیطان باز کرد.

چند روزی از ماه مبارک نگذشته بود که دیدم بوی زرشک پلو با مرغ بلند شد خیلی جدی به رئیس گفتم از شما توقع دارم برخورد کنید حداقل حرمت ماه رمضون و نگه دارن همکارا نه، آبروی مارو پیش ارباب رجوع نبرن.رئیسم به نشانه تایید سری تکون داد و گفت حق باشماست من برخورد میکنم. پایان وقت اداری همه رو صدا کرد و  گفت جلسه داریم. با خودم گفتم الحمدالله برخلاف چهره شیش تیغش آدم خوبیه حتما میخواد حسابی حال زرشک پلو خورا رو بگیره ، سرتون رو درد نیارم جلسه شروع شد و جناب رئیس شروع به سخنرانی نمودن از هرکی یه ایرادی گرفت و تذکر داد تا نوبت من رسید ،گفت : توقع من از آقای فلانی اینه که موقع راه انداختن کار مردم انقدر سرشو پایین نگیره ،با ارباب رجوع ارتباط برقرار کنه بازار یابی کنه  ،میدونم برای شما سخته با خانم ها سرو کله بزنی ولی باید کارشون رو راه بندازی هرچقدر هم که بد حجاب باشن وظیفه ما هست برخورد مناسب کنیم و از این حرفا...

همین طور که وعظ میشنیدم حی به خودم فحش و لعنت می فرستادم و هر از چنگاهی اون بنده خدارو از این فحش ها بی نصیب نمیگذاشتم و با خودم غرغر میکردم که الحمدلله همه همکارا تو مورد برقراری ارتباط خوب با خانم ها اونم از نوع بدحجاب از نظر رئیس و بی حجاب از نظر من  بشدت فعالن و رئیس خودش از همه تجربه کاری بیشتری داره! تا اینکه موضوع به ماه رمضون رسید و ایشان فرمودند همکارای محترم سعی کنید اگه  غذا میخورن یه جوری باشه که بو نداشته باشه و پیش مردم تابلو نباشه!!!

منو میگی کارد میزدی خونم در نمیومد ،تا آخر ماه مبارک انقدر حرص و جوش خوردم و انقدر بلا سرم در امد گه نگو و نپرس ،آخر ماه مبارکم که رسید همکارای محترم روزه دار! از بیستم ماه دنبال ماه شوال میگشتن و برنامه ریزی برای استفاده از تعطیلات و خستگی ماه مبارک رو در کردن.

امسال ولی با سال پیش خیلی فرق داشت رئیس خیلی جدی و مصممتر شده بود برای برخورد با روزه خوارها ،سال پیش یه هفته ای از ماه مبارک گذشته بود که جلسه ویژه گذاشته بود ولی این بار یه هفته قبل از ماه مبارک همکارا رو به خوردن غذاهای بدون بو و مسواک کردن بعداز هر بار صرف غذا  ترغیب فرمودند و این یعنی خودش پیشرفت.راستی از این ماجرا ها زیاد دارم برا گفتن این یکیش مخصوص ماه مبارک بودش حالا توقع من از شما قضاوت عادلانه هست و اینکه من چه راهی رو باید پیش بگیرم...

امر به معروف

مقاومت و برخورد

زیراب زنی

استعفا

تحمل و خود خوری

و...

[ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ] [ 0:30 ] [ شوق شهادت ] [ ]

بسم تعالی

"اللهم رب شهر رمضان الذی انزلت فیه القرآن هدی لناس وبینات من الهدی والفرقان"

نمیدونم تا به حال برای شما هم پیش اومده یانه اینکه دغدغه های آدم یه دفعه بخشکه...!

میدونی چی شده رفیق احساس میکنم دنیا داره یکی یکی دغدغه هامو ازم میگیره و می خشکونه و این برای یه مدعی یعنی مرگ خاموش.گفتم مدعی شاید سوال پیش بیاد مدعی چی؟

مدعی همه اونچیزایی که بچه حزب الهی ها خودشون رو وارثش می دونن و من و شما خوب میفهمیم و میدونیم منظور چیه.

با مرام! رفیقت خسته شده از این همه حرفای خوب و قشنگ دور و برش ، حرفایی که پنج دقیقه نه نیم ساعت خونه پرش یه روز تاثیر گذار هست و از فرداش روز از نو روزی از نو.سخنرانی،کتاب ،رادیو تلوزیون ،روزنامه،مصاحبه ،مناجات و هرچیز دیگه ای که فکرش رو کنی .حتما مشکل از منه که خیلی زود فراموش کار میشم ؟ نمیدونم توهم مثل من هستی یا نه،حرفم و قبول داری یانه ولی اعتراف میکنم که من اینطوری شدم.شایدم آدمایی که من مخاطب مطالبشون بودم و هستم یه طوری شدن.هرچی که هست یه جای کار میلنگه اونم بهش میگن "عمل".

منکه مطمعنم از خودم که فقط و فقط و فقط حرفای قشنگ بلدم بزنم اونم برای دیگران، شما رو نمیدونم.

حتما مخاطب های شوق شهادت با خودشون گفتن چرا مطلب نمیزاری چرا بروز نیستی. راستش هنوز این مسئله برام حل نشده که آخرش که چی من بنویسم دیگران بخونند و من روز بروز در جهل خودم فرو برم، به واسطه مطالبی که پشتوانه اجرایی حتی برای صاحب سخن نداشته یا نداره، اونوقت چه توقع که این کلمات نافذ باشه...

 تو این شبها خیلی خیلی زیاد دعام کنید خیلی خستم..

[ سه شنبه سوم مرداد 1391 ] [ 22:47 ] [ شوق شهادت ] [ ]
خلاصه سرتون رو درد نیارم این شد فتح باب حضور من تو بسیج دانشجویی و جا ماندن ازحوزه ! هرچند که عبارت صحیحش بی لیاقتی  هست تا جاماندن..

شاید رفاقتمون برای اولین بار تو سفر 

[ جمعه نهم تیر 1391 ] [ 0:36 ] [ شوق شهادت ] [ ]

چشمتون روزه بد نبینه، نه بابا جدی جدی مثل اینکه دانشگاه رفتن زوربود.

در میان این خود خوری ها و بکش مکش های درونی با رفیق شفیقمون که ۳ سال ازم بزرگتر بود و صمیمیترین محسوب میشد بارها و ساعت ها به صحبت نشستیم و  از خوبی ها وبدی های دانشگاه گفتیم و شنوفتیم....

آخرشم این بسیج بود که من رو راضی کرد به دانشگاه رفتن ولی اینبار جنسش فرق میکرد "بسیج دانشجویی" راستش این رفیق شفیق ما هی میومد از بسیج دانشجویی و جلسه و یادواره شهدا و اردوی راهیان ... صحبت می کرد و یکمی هم به خاطر فعالیتاش  کم پیدا شده بود، و این چیزا هی من و وسوسه میکرد برم دانشگاه! ولی ته دلم، منظور بسیج دانشجویی بود......

کنکور شد و درس خوندن نصفه نیمه و انتخاب رشته کور کورانه.نفهمیدم چطوری قبول شدم و علی رغم علاقه به ثبت نام تو رشته انتخابی بازم یه طورایی خانواده راضیم کردن و منم که خیلی بچه مثبت بودم قبول کردم.خوب یادم هست شروع تحصیل متبرک بود به ایام ماه مبارک رمضان و همین یه بهانه خوب شد برای سر زدن به بسیج دانشگاه اونم با یه سوال شرعی درمورد مسافت محل زندکی تو دانشگاه و وضعیت نماز و روزه سوال پرسیدن همانا و....

[ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:17 ] [ شوق شهادت ] [ ]

...تمام آرزوم این بود که قد بکشو و ریش بلند بزارم و زودتر بهم بگن برا خودت مردی شدی! هر روز تمام قد جلوی آینه می ایستادم و به کرک هایی که رو صورتم سایه انداخته بودن نگاه می کردم که رشد داشتن یانه،دوسه باری هم از تو کتابای طب سنتی یه چیزایی درست کردم و به صورتم مالیدم تا زودتر ریشام دربیاد.راستی یادم رفت که بگم چقدر عشق انگشتر بودم شاید ماهی یکبار با دست فروش های دم دبیرستانمون انگشتر داد و ستد میکردم.درس خون بودم درحد انتظار نه خیلی زیاد و نه خیلی کم به قول یه بنده خدایی متوسط رو به بالا  از طرفی هم بیشتر از هرچیز دیگه ای برا پایگاه بسیج محلمون وقت میزاشتم یاد ش به خیر چه دورانی بود.

تمام انرژی و انگیزه و وقتم رو اونجا میگزروندم و واقعا هیچ چیزی انقدر لذت بخش نبود برام. سوم دبیرستان که تموم شد تازه بحث کنکور و دانشگاه و... این چیزا گل کرد از یه طرف خانواده اسرار بر ادامه تحصیل داشتن و از طرفی حال و هوای حوزه تو سرم افتاده بود و شدت علاقه به حوزه امان نمیداد به فکر دانشگاه باشم یه اتفاق خیلی بدم تو خونه افتاده بود که همه رو از چشم دانشگاه و محیط نابهنجارو فاسد دانشگاه میدیدم. خلاصه داستانی شده بود، خانواده و دانشگاه و حوزه. ومن پیش هیچکس از علاقه به حوزه دم نمی زدم  و خود خوری میکردم، حالا بزرگترین مشکل من طرح مسئله با خونه بود که الا و بلا من دانشگاه برو نیستم اصلا از دانشگاه خوشم نمیاد! آخه مگه زوره......

ادامه دارد.....

 

[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 17:50 ] [ شوق شهادت ] [ ]

"بسمه تعالی"

سلام دوستان اومدم بگم که خیلی دلم تنگ شده برای نوشتن خیلی خیلی زیاد شاید در آینده نچندان دور دوباره دست بکار بشم .... شاید!!!

[ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 19:25 ] [ شوق شهادت ] [ ]

"بسم رب الشهداء والصدیقین"

سلام؛

عرض ارادت به همه دوستانی که هنوز شوق شهادت را دوست دارند.نویسنده حقیر وبلاگ شوق شهادت گرچه در ستیز با دنیا و مادیات است ولی شوق شهادت همچنان در دلش خروش دارد هرچند فقط برلب جاریست ولی هنوز شوق شهادت دارد...

هرچند مطالب گذشته تماما انتقادی و دغدغه مند بوده و پیش بینی میشود باشد ولی این دغدغه ها خود نشان بر این دارد که شوق شهادت هنوز نفس میکشد.پایان شوق شهادت زمانیست که دغدغه ای نداشته باشد.

نمیدونم این شعر جاش اینجاست یا نه ولی خیلی به دلم نشسته؛

هر بلایی کز تو آید رحمتیست

 هر که را رنجی دهی خود رحمتیست

زان به تاریکی گذاری بنده را

تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند

 تا که با عشق تو پیوندم زنند

 

[ سه شنبه نوزدهم مهر 1390 ] [ 21:42 ] [ شوق شهادت ] [ ]

((بسم رب الشهداء والصدیقین))

اومدن هفته دفاع رو تبریک بدم دیدم ای دل غافل همین یه هفته هم که برای گرامیداشت این ایام و خانواده جانبازان و شهدا بود انقدر سریع گذشت که اصلا نفهمیدم چی شد.

راستی یه تفاوت اساسی هفته دفاع امسال برای من با سال های پیش بود اونم اینکه سالای پیش برا دلخوشی خودمم که شده یا برای  فرار از عذاب وجدان یه نقشی هرچند کوچیک برا زنده نگهداشتن یاد و خاطره این ایام بر میداشتم ولی امثال ...

گاهی وقتا که به گذشته یه نگاهی میندازم زیر لب یه درد و دلی با خدا میکنم میگم آخدا با همه آره با ماهم آره؟ قرارمون این نبود خدا.قرار نبود انقدر دنیا فشار بیاره به زنگیامون،قرار بود ما جلو بریم از دور هوامون رو داشته باشی قرار بود...!

خدایا هرچیزی رو از ما میگیری عشق به ولایت و شهدا رو ازمون نگیر،ماکه اینقدر پرمدعاییم شهدا رو از یاد بردیم  از بقیه چه توقع!!!

[ چهارشنبه ششم مهر 1390 ] [ 21:15 ] [ شوق شهادت ] [ ]
درباره وبلاگ

امکانات وب